عشق
من به زمستان می اند یشم....گرچه اکنون تابستان است...
من به آن واژه بی معنای سه حرفی می اند یشم....
به آن واژه غریب....که غریبه ها زمزمه آن را بر لب دارند....
به آن واژه غریب د وست نداشتنی که چیست این گونه ویرانگر؟
سرما در ذهن خسته ام نفوذ کرده است....
منجمد و یخ زده می اند یشم....
به آن واژه سه حرفی یخ زده بر لبهایم می اند یشم....
من به آن زمستانی می اند یشم که د ستان تو را هیچ د ست
دیگری گرم نخواهد کرد........
من به آن زمستان می اند یشم ...
به آن واژه سه حرفی بی معنا و غریب...
نسیم سردی اند یشه ام را تکان می دهد...
اند یشه ام را درباره ی آن واژه غریب د وست ند اشتنی تلخ بی معنا!
و د ستان سرد تو ...
چه کسی د ستان سرد تو را با آن واژه سه حرفی غریب د وست ند اشتنی تلخ
گرم خواهد کرد؟
من با ذهنی خسته و یخ زده می اند یشم.....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۳ ساعت 23:24 توسط امیرحسین هدایت شده
|