روز دیدار
من ز عشق پاک او مستم همی درد را با رنگ چشمش مرحمی
من کز عشقش در رویای خود ساختم قلبی به جای قلب خود
قلبم از الام دوران دور شد با وی این روح و روان مسرور شد
کنون گویم از آن شب کاو بدیدم من آن مه روی را با این دو چشمم
بدیدم دختری رعنا و باریک مثال قرص مه در شام تاریک
مگو دختر بگو حورٌ بهشتی بَرو رویش ندیدم هیچ زشتی
دو ابرویش دو تیغ آبدیده مثالش را شه شاهان ندیده
لب چون غنچه اش بر خنده وا بود چوگویی بر همه غمها دوا بود
زبوی عطر او مدهوش گشتم چه گویم زان بدن بیهوش گشتم
بدن گویی همه الماس و مینا نهادم بر جگر دندان، خدایا...!
سلامی گفتم و گفتا سلامی در آن لحظه شدم من آسمانی
چو آن لبهای خود را باز می کرد تو گویی جنگ را آغاز می کرد
مثال غنچه گل بوش (بویش) کردم هزاران بوسه از هر موش (مویش) کردم
گرفتم دست او را خنده ای کرد که تا او هست باید زندگی کرد