دلنوشته خودم
من اگر گفتم بيا تنها براي دل خوشي خودم بود. مي دانستم نمي آيي. هردم فكرم اين بود كه چرا امروز دير فردا مي شود و هنگام آمدن فردا باز تو مي رفتي و من تنهاتر از هميشه زانوي بي قوت خود را در سينه دردناكم گرفته و به برگ هاي جدا از شاخه درخت نارون مي نگريستم.
آيا ظلمت شب در كوچه هاي بي كسي هم اين چنين سياه است؟
شايد مرا دوست ندارد و من هستم كه او را مجبور به ادامه مي كنم. آري، او خوب مي دانست كه منِ سر تا به پا هيچ، پر از خالي ام. شايد نمي خواهد زجر بكشم اما كجاست بداند كه من زير قدرت بي رحمي او از تاب فتاده ام.
ديروز فرداي ديده شده من بود. من فردا را ديروز ديدم. اما امروز چه...؟
امروز مي توان ديروز را كه نمايش دهنده فردا بود فراموش كرد؟
قلبش پر از صداي خش خش برگ هاي جدا از شاخه است. شايد براي اين است كه ديگر نمي تواند صداي فرياد هاي شبانه مرا بشنود.
اما هرچند....
اشكهاي من كه بي صداست. وقتي صدايي نباشد پس چگونه كسي قادر به شنيدن آن است؟
تو خوب مي داني....
دستهايم خالي است و به قلم مي نالم كه تند تر بنويس زيرا كه زمان هم براي همدردي با من نمي ايستد. هرچه ناله ميكنم قلم كند تر مي شود. اما اگر زمان تمام شود چه...؟
چرا تا من مي خوانمش صدايم درون باد گم مي شود.
اي زبان چرا سخن نمي گويي؟ چرا بلندتر صدايش نميزني ؟ شايد صدايت را شنيد....
ديگر توان از قلم هم رفته و او نيز همچون ني از خنجر دوست مينالد.
چه سخت است تنها بودن و كسي را يافتن كه تنهاييت را دوباره برايت مي سازد و به خاك مي نشاندت.
پس اي زبان غم آلود من....
بخوان. آخرين كلماتت را بخوان زيرا خيلي زود دير شد. ديگر زمان، زمان بازگشتن است اما بدون در آغوش داشتن يار.