اما تو آشنا...

تا زنده ای...

گاهی كنار فرصت خود بنشین

آهی نثار غربت خود كن

فردا

وقتی كه مشتی آدم حلوا پرست مست

دور مزار تازه ی تو حلقه میزنند

از صدهزار فاتحه ی بی فروغشان

یك شمع...یك چراغ...

در انحنای قبر تو روشن نمیشود

اینها فقط مصیبت خود را میگریند...