اما تو آشنا...
تا زنده ای...
گاهی كنار فرصت خود بنشین
آهی نثار غربت خود كن
فردا
وقتی كه مشتی آدم حلوا پرست مست
دور مزار تازه ی تو حلقه میزنند
از صدهزار فاتحه ی بی فروغشان
یك شمع...یك چراغ...
در انحنای قبر تو روشن نمیشود
اینها فقط مصیبت خود را میگریند...
تا زنده ای...
گاهی كنار فرصت خود بنشین
آهی نثار غربت خود كن
فردا
وقتی كه مشتی آدم حلوا پرست مست
دور مزار تازه ی تو حلقه میزنند
از صدهزار فاتحه ی بی فروغشان
یك شمع...یك چراغ...
در انحنای قبر تو روشن نمیشود
اینها فقط مصیبت خود را میگریند...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۹ ساعت 22:9 توسط امیرحسین هدایت شده
|