خندیدن حق مسلم ماست
من و تو وقتی ما میشیم که من هامون رو بذارین کنار.


من زن ندارم اما تو توهم يهو ديدم درسا ( دخترم ) اومده داره با مامانش حرف ميزنه. حالا اينجا دخترم داره با مامانش ميحرفه. اينارو مثلا زن من نوشته. ( توهم زدم چه جور )
داستان هاي دختر من و همسرم:

دخترم : مامان تو زني يا مردي ؟

من : زنم ديگه پس چي ام ؟

دخترم : بابا ، چي اونم زنه ؟

من : نه ماماني بابا مرد .

دخترم : راست ميگي مامان ؟

من : اره چطور مگه ؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/04/02 توسط امیرحسین هدایت شده |

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد

دارد این یارانه ها استان به استان می رسد

 

مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست

موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد

 

در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود

بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد

 

چند سالی مایه داران حال می کردند و حال

نوبت حالیدن یارانه داران می رسد

 

شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است

بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد

 

آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند

 

این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد

 

عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است

شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد

 

مش رجب، آن گوشه هی یک ریز بشکن می زند

خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد

 

تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:

خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد

 

مادرم هم خنده ی جانانه ای فرمود و گفت:

پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد

 

بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:

خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد

 

خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک

تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد

 

اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب

تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد

 

خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند

طفکی از دور با چشمان گریان می رسد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/10/13 توسط امیرحسین هدایت شده |

در پي عشق شدم

خواستم تا كه در آئينه صاف

چهره ماه نشون مادر

بر پسر رخ تابد

ديدم او مادر بود

ديدم او در دل عشق

ديدم او در گل سرخ لاله

ديدم او در سبد ميوه سيب

در كنار گل ياس

در دل نم نم باران خدايي

با همه زيبايي

ز من اين فرزندش

پرسيد...؟

چرا حيراني؟

تو كه خود مي داني

لحظه پر زدن پروانه

همه اهل خانه

گفتند...

مادر ز جهان رفت

اما يادش

ز دل هيچ كسي پاي به رفتن ندهد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/09/08 توسط امیرحسین هدایت شده |

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست ژتونی دارم خرده پولی، سرسوزن هوشی دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید دوستانی که همچون من مشروطند و اتاقی که همین نزدیکی است اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است گاه گاهی هم مینویسم تکلیف می سپارم به شما تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست دلتان تازه شود .....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/05/03 توسط امیرحسین هدایت شده |
گل من باز سلام. به تمنا پرسم، حالت خوب است؟ كاش بودنم را حس ميكردي. عيبي ندارد. در عوض من بودنت را حس ميكنم. مثل اينكه خيلي از من دور شدي. آخر مي داني، عطر درخت سيبي كه كاشتي را ديگر  نميشنوم.

 من اگر گفتم بيا تنها براي دل خوشي خودم بود. مي دانستم نمي آيي. هردم فكرم اين بود كه چرا امروز دير فردا مي شود و هنگام آمدن فردا باز تو مي رفتي و من تنهاتر از هميشه زانوي بي قوت خود را در سينه دردناكم گرفته و به برگ هاي جدا از شاخه درخت نارون مي نگريستم.

 آيا  ظلمت شب در كوچه هاي بي كسي هم اين چنين سياه است؟

شايد مرا دوست ندارد و من هستم كه او را مجبور به ادامه مي كنم. آري، او خوب مي دانست كه منِ سر تا به پا هيچ، پر از خالي ام. شايد نمي خواهد زجر بكشم اما كجاست  بداند كه من زير قدرت بي رحمي او از تاب فتاده ام.

ديروز فرداي ديده شده من بود. من  فردا را ديروز ديدم. اما امروز چه...؟

امروز مي توان ديروز را كه نمايش دهنده فردا بود فراموش كرد؟

قلبش پر از صداي خش خش برگ هاي جدا از شاخه است. شايد براي اين است كه ديگر نمي تواند صداي فرياد هاي شبانه مرا بشنود.

اما هرچند....

اشكهاي من كه بي صداست. وقتي صدايي نباشد پس چگونه كسي قادر به شنيدن آن است؟

تو خوب مي داني....

دستهايم خالي است و به قلم مي نالم كه تند تر بنويس زيرا كه زمان هم براي همدردي با من نمي ايستد. هرچه ناله ميكنم قلم كند تر مي شود. اما اگر زمان تمام شود چه...؟

چرا تا من مي خوانمش صدايم درون باد گم مي شود.

اي زبان چرا سخن نمي گويي؟ چرا بلندتر صدايش نميزني ؟ شايد صدايت را شنيد....

ديگر توان از قلم هم رفته و او نيز همچون ني از خنجر دوست مينالد.

چه سخت است تنها بودن و كسي را يافتن كه تنهاييت را دوباره برايت مي سازد و به خاك مي نشاندت.

پس اي زبان غم آلود من....

بخوان. آخرين كلماتت را بخوان زيرا خيلي زود دير شد. ديگر زمان، زمان بازگشتن است اما بدون در آغوش داشتن يار.

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1389/04/18 توسط امیرحسین هدایت شده |

طاقت بیار ای ماه من          من آمدم سوی وطن

وطن تویی ای مه جبین        آئینه آر و خود ببین

سیرت و صورت را نگر      دیگر رسید این جان به سر.......



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/02/19 توسط امیرحسین هدایت شده |
من ز عشق پاک او مستم همی        درد را با رنگ چشمش مرحمی

قلبم از الام دوران دور شد            با وی این روح و روان مسرور شد......



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/02/19 توسط امیرحسین هدایت شده |

من را به روی ثانیه ها تاب داده اند              شاید روم به سوی آسمانهای دور

جایی که برای هر لحظه عبور                    پرسند چه کردی ، چه بود آن حضور.......



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/08/26 توسط امیرحسین هدایت شده |
ماه عالم گر بنازد کز همه زیباترست             ماه من صدبار از زیباییش زیباترست

بی جام می و باده و ساقی هستم                  تنها به تماشای سیاهی دو چشمت مستم

شمس را نور منیران گر بخوانندش همی        نیّری تو، شمس معنایی نمیدارد همی

شمس کیهان از وجودت گرم گشت                تابناکیش از رخت پر رنگ گشت.......



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/21 توسط امیرحسین هدایت شده |
دفترچه خاطرات غضنفر : خیلی فقیر بودیم ،هیچ پولی نداشتیم ، مادرم قادر به زاییدن من نبود ، خاله ام مرا زایید

از غضنفر میپرسن: صورتی چه رنگیه؟ می‌گه: قرمز یواش

به غضنفر میگن: چرا همش داری دور میدوون با ماشینت میچرخی؟می گه: راهنمام گیر کرده!!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط امیرحسین هدایت شده |
به ترکه میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم.خودم فردا بهش زنگ میزنم

به تابلو های راهنمائی و رانندگی تابلوی “خطر سقوط هواپیما” اضافه شد !!!

فتوای جدید علمای قم :
احتیاط واجب است قبل از سوار شدن در هواپیما غسل میت انجام دهید !
مستحب است کفن هم همراه خود داشته باشید !!!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط امیرحسین هدایت شده |
بچه هه میره پیش خانم معلمش، میگه: خانوم میشه شما زن من بشید؟معلمه میگه: برو بشین سر جات، من الان حوصله بچه مچه ندارم. پسره میگه: آره منم حوصله بچه ندارم… اشکال نداره، !!!جلوگیری میکنیم

....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط امیرحسین هدایت شده |
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط امیرحسین هدایت شده |
 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه

دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او باید شوخ طبع، ورزشكار، شیك پوش،...

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط امیرحسین هدایت شده |
:..:: .-. : .:::-.::.:- ..:..::. ..-..::-.. ::.- ..:.:.- :::-. :… .. .: .-:::… -::. . .::-..:-.. : ..: .

کاش کور بودی می فهمیدی چی نوشتم!!!

یک دقیقه بوسیدن ۲۶ کالری می سوزاند . تو کالری نمیخوای !؟

اگه گفتم عاشقتم ؛ اگه گفتم دیوونتم

اگه گفتم فقط تو رو می خوام

داشتم خواب براد پیت رو می دیدم ! توهم فانتزی نزنی !!!

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط امیرحسین هدایت شده |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ